نيشم زنند خلق و مرا نوش مي شود
آن هم نمانده ياد فراموش مي شود...
هو
کسی که زنده به عشق است مرده کی گردد
اسیر این دو سه روز شمرده کی گردد
کسی که نوش محبت چشید کام دلش
ز نیش مرگ روانش فسرده کی گردد
یا حق
می دانم که جسارتم را نادیده می گیرد . پس با خیال راحت این ترانه را با زبان دل نوشتم
لطف خدا بیشتر از جرم ماست...
هر کی بشناسه تو رو من یکی گیج و حیرونم
هر چی نشناسمت اما از بزرگیت می دونم
می دونم خاطر خواهات سر به فلک کشیده ان
تاوون عاشقی رو به جونشون خریده ان
منم این جام ! یه دیوونه یه غریبه یه اسیر
یه بارم به من بگو، جونِ خودت بگو بمیر
دوس دارم دیوونه بازی هامو باور بکنی
شده حتی یه نفس با دیوونت سر بکنی
می دونم زشته بخوام اسم تو رو صدا کنم
بی صدا باید بیام تا خودمو فدا کنم
هی نگی دیر اومدی، یادت میاد گفته بودی:
دیر و زودی نداره چون اومدی خوش اومدی
می دونم نمی تونم تابِ نگاتو بیارم
هر چی جرأت کنم آخر تو چشات کم میارم
من کیم؟: کمتر از اون خاکی که اون جا پاشیدی
لااقل خاک اگه بودم پاتو روم می کشیدی
بذار این ثانیه ها تا ابد این جوری باشن
واسه ناز خریدنت واژه ها منصوری باشن
یه اناالحق چیزی نیست شرابُ رو کن واسه مون
می دونم بد مستی ننگه اینُ گفتی برامون
به خدا کم می خورم هر چی که ریختی بسمه
سر ساقی به سلامت لبُ محکم بستمه
یه نظر بذار فقط سیر دلم نگات کنم
چیز خاصی نمی خوام فقط بگو صدات کنم
آخه سر دادنِ بی صدا صفایی نداره
بالای دار ساکته، شور و نوایی نداره
لب بزن تا لبمُ وا کنم و رها بشم
تو خودم داد بزنم فریاد بی صدا بشم
هی نگو بت نپرستید بتی که شما باشید
یک هزارم نمیشه به جز خود خدا باشید
تازه این اولشه عشقته بهم مزه داده
بی قراریت چه قشنگه، دلمُ لرزه داده
بی قرارت می مونم، یادت نره نظر کنی
دلم اون جا نمونه، خودت بخوای سفر کنی
سفرت خیر باشه اما بذار تا منم بیام
قول می دم حرف نزنم، ببین! یواش یواش میام
می دونم رام نمیدن، پشت همون در می شینم
شبا از بالای سر دونه ی بارون می چینم
وقت بارون شیشه ها دم می کنن، مه می گیرن
روی شیشه ی اتاقت گرد و خاکا میمیرن
بعد بارون دل من پشت شیشه سبز میشه
می دونم، آبم میدی، عشق می فرستی تو ریشه
لبامو نگاه بکن! تشنه ی نوشیدنتم
با یه قطره سیر می شم، نشئه ی بوئیدنتم
حالا ناز کن، میدونی نازت خریدار داره
سر سودایی من عزم سر دار داره
آخ چه حالی میده اون روزی که ثابت میشه من
با سرودن ترانه می سپردم سر و تن
پیش تو حرف بزنم؟ تو که نگامُ می خونی
کِی جسارت می کنم، حد حیامُ می دونی
تو دعا کن بتونم یک کلمه بهت بگم
مرسی از عشقی که تزریق می کنی توی رگم
هو
با انسان ها چنان برخورد کن تا کسی را از راه و رسم مردمی نا امید نسازی، زیرا دیگران از درویش رفتاری در خور انسان ممتاز و با صفا انتظار دارند که شنیده اند درویشان به وفای به عهد و جوانمردی پای بند هستند. پس اگر از تو مایوس شوند از عالم انسانیت رو گردانند، در این صورت چنان لطمه ای به مکتب عشق و صفا می زنی که جبران ناپذیر است.
یا حق
علاقه مندان به عرفان و تصوف حتما به این آدرس سر بزنند:
سایت فارسی سلسله نعمت اللهی
که سراسر جهان و هر چه در اوست
عکس یک پرتویی ست از رخ دوست
***
با پیر در زمان
گشوده زبان انالحق
سر باخته
هجر خریده
سودای بتی حیران اسم ذات
آمیخته با سلوک
در جشن مرگ خویش
فریاد می کشد
پیمانه پر کنید
در خلوت شهود
دیریست با بضاعت او
لنگان رسیده ایم
تا قله ی فنا
دیروز در طلب
آواز می رسید
پیوسته نام دوست
آهسته نام دوست
رقصنده در سماع
بیند به چشم دل
سیمای صبح صاف
در متن یک غزل
آواز سر دهد
از لا به لا مکان
بی پرده
لخت لخت
فارغ ز هر حجاب
با بوسه های عشق
در جذبه ی وجود
که اینک حرامیان
من اسم اعظمم
***
یا حق
گر نبودی عشق معنایی نداشت
سوختن تصنیف زیبایی نداشت
گر نبودی عشق بی توصیف بود
این چنین مفهوم شیوایی نداشت
گر نبودی باز هم بود این فراق
لیک کس امید فردایی نداشت
گر نبودی باده هم بر باد بود
می بجز در نی دگر جایی نداشت
گر نبودی عندلیبی هم نبود
سوز غم گلبانگ گویایی نداشت
گر نبودی شام ما بی نور بود
خود سحر هم دست بیضایی نداشت.
(شعر از رضا سقط کار)
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
نقل است که روزی معروف را مسافری رسید و در خانقاه قبله نمیدانست
روی به طرفی دگر کرد و نماز گذارد بعد از آن چون او را معلوم گشت از آن خجل شد.
گفت آخر چرا من را خبر نکردی؟
شیخ گفت: ما درویشیم و درویش را با تصرف چه کار و آن مسافر را مراعات بی حد کرد.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست...
از رهنمود های مولانا دکتر جواد نوربخش
ای درویش!
تصوف شناخت حقیقت است با برخورداری از کشش عشق الهی، کوشش برای ایجاد وحدت، توجه ظاهر و باطن در سایه ی تربیت پیر طریقت که ثمره اش یکسو نگریستن و یکسان دیدن است.
این پست تقدیم است به همه ی شهیدان حق و آزادی
عین القضات ها... سهروردی ها... حلاج ها... مشتاق ها... بابک ها ...
و هر کس که در زمانه ی ما...
نام شان زمزمه ی نیم شب مستان باد
تا نـگــوینـد کــه از یـاد فــرامـوشـان انـد
حلاج... سروده ی محمد رضا شفیعی کدکنی
در آینه دوباره نمایان شد:
با ابر گیسوانش در باد،
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست.
تو در نماز عشق چه خواندی؟
که سال هاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند.
نام تو را، به رمز،
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
ــ مستی و راستی ــ
آهسته زیر لب
تکرار می کنند.
وقتی تو،
روی چوبه ی دارت،
خموش و مات
بودی
ما :
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور:
مامور ها ی معذور،
هم سان و هم سکوت
ماندیم.
خاکستر تو را
باد سحر گهان
هر جا که برد،
مردی ز خاک رویید.
در کوچه باغ های نشابور،
مستان نیمه شب به ترنم،
آواز سرخ تو را
باز
ترجیع وار زمزمه کردند.
نامت هنوز ورد زبان هاست...
... نامت سپده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
ــ متبرک باد نام تو!
و ما هم چنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را ...
«شاملو»
وقتی که می خواستند حلاج را حلق آویز کنند، کسی از او پرسید، عشق چیست.
و او گفت : امروز بینی و فردا بینی و پس فردا .
آن روز حلاج را بر دار کردند،
فردا جنازه اش را سوزاندند،
و پس فردا، خاکسترش را بر باد دادند .
یعنی... عشق این است .
«تذکره الاولیا»
نماز عشق را از خون باید وضو کرد و معراج مردان بالای دار است.
گزیده ای از رهنمودهای پیر طریقت نعمت اللهی حضرت دکتر جواد نوربخش کرمانی
ای درویش
خدمت به خلق خدا خدمت به خداست. اگر خدا را دوست داری مخلوق خدا را خدمت گزار باش و به هوش باش که در طریقت اگر خاطری را شاد کنی هزار چندان بهتر از آن است که شب و روز به ورد و ذکر مشغول باشی.
یا پیر کرمانی مدد
خجسته زاد روز حضرت پیر دکتر جواد نوربخش را به تمامی آزاد مردان جهان تبریک عرض می کنم.
نوزده آذر چو خورشیدی دمید
نور ذالنور علیشاهی رسید
بر دل شاه و گدا از پرتو اش
برقی از فیض جمالش بر جهید
صد عجب پاییز و بوی مست گل
نکهتی بر سر خمارانش وزید
مرهبا اهلا و سهلا نوربخش
شام تارم رفت و شد صبح سپید
چشم نرگس از نگاهش خواب رفت
سرو ساهی در برش قامت خمید
چون که بوی یوسف کنعان رسید
چشم یعقوب دلم نورش بدبد
آذرخشی نوزده آذر مرا
هور عشقش بر دلم آتش کشید
هان ای افتادگان و خفتگان
ساقی آمد جام خود را پر کنید
تا رسیدن بر حریم درگهش
مرغ دل را در هوایش پر زنید
جان شیرین می دهم در راه او
گِرد خاک پای او خواهم خزید
می دهد هر دم بهادر مژده ای
از قدومش سالکان را صد امید
نوزده آذر چو خورشیدی دمید
در خزان فصل بهاران شد پدید
شعر: محمد بهادر
یا نــــــــوربـــخــش
از بیانات مولانا دکتر جواد نوربخش
ای درویش!
اسم اعظم باطن درویش را ظاهر می سازد.
اگر درویشی را دیدی که دیو است، او دیوی بوده که در کسوت درویشان در آمده است و عیب از درویشی نیست.
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
کــه به تلبیس و حیل دیــو سـلیـمان نشـود
ای درویش! صدق نشانه ی سلامت روان است. و آن چنان است که هر چه می نمایی همان باشی تا آشکار و نهانت یکی شود که این خود آغاز درویشی است.
یا حق
از فرمایشات مولانا دکتر جواد نوربخش *نورعلیشاه کرمانی*
ای درویش! درویشی به لباس سفید و سیاه پوشیدن نیست. درویش نعمت اللهی نباید به داشتن لباس خاص در اجتماع انگشت نما شود، که دیار مردان حق وادی دل است نه دنیای آب و گل. به جای ظاهر پردازی بکوش تا دل خود را در پرتو عشق الهی از غیر دوست پاک سازی.
یا حق
به حضرت دکتر جواد نوربخش که طي سال های اقامت خود در خارج از کشور
انفاس قدسي خود را در تمام قاره ها دميده است و خانقاه هاي کثيري در اکثر کشور هاي اروپا ، امريکا و آفريقا تاسيس کرده و عرفان ايراني را در تمام جهان ترويج داده است.
راهش مستدام باد.
در دايره عرفان او نقطه پرگار است
اقطار جهان بگرفت در مشرب ايراني
از خاک درش گردي در ديده فرود آيد
رنجور بصر بيني آسوده و نوراني
از شعشعه ي نامش انوار پديد آمد
بخشنده نور است او از حکمي و فرماني
زيبد که سر و جان را در خاک رهش ريزي
ني ني نبود لايق هر گونه سر و جاني
هر خانقه اش باغي، شاداب گلستاني
همواره مريدانش چون لاله نعماني
از کوکبه عرفان اقصاي جهان بگرفت
از شرق به غرب آمد خورشيد فروزاني
در وادي استغناء سالک به طلب آمد
در وجد و سرور آمد چون لوءلوء و مرجاني
در فقر فرو رفته سر تا به قدم حيرت
تا معرفتي يابد چون لعل که در کاني
عنقائ کمالاتش در قاف خيال آمد
او سوخته پر آمد بازنده سر و جاني
بر شمع وجود او اصحاب چو پروانه
صد يوسف مصري بين در چاه زنخداني
اسکان بگرفتست او درخاک بریتانی
گويي به مثل باشد چون يوسف کنعاني
شعر : ابراهیم بهادر ...اصفهان
نخست دیر زمانی در او نگریستم.
چندان كه نظر از وي باز گرفتم.
در پيرامون من
همه چيزي
به هيات او درآمده بود.
«احمد شاملو»
سری گفت: عارف آفتاب صفت است که بر همه ی عالم بتابد . و زمین شکل است که بار همه ی موجودات بکشد و آب نهاد است که زندگانی بدو بود و آتش رنگ است که عالم بدو روشن گردد .
تذکرة الاولیاء - عطار صفحه ۳۳۹
از فرمایشات پیر طریقت نعمت اللهی حضرت دکتر جواد نوربخش
در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد ... حالتي رفت که محراب به فرياد آمد
نماز صوفيان دو رکعت بيشتر نيست. براي بجا آوردن اين دو رکعت نماز، صوفي با آب عشق وضو مي گيرد و رو به قبله فانيما تولو افثم وجه الله مي ايستد و چهار مرتبه الله اکبر مي گويد.
در اولين الله اکبر دنيا و اهل آن را زير پا مي گذارد .با دومين الله اکبر آخرت را از ياد مي برد . با سومين الله اکبر خيال هر چيز جز حق را از دل بيرون مي اندازدو با چهارمين الله اکبر خود را نيز فراموش مي کند. سپس نمازش آغاز مي شود و از روي صدق بر مرده نفس خويش دو رکعت نماز مي گزارد.
از اين نماز که فارغ شد به حق پيوسته است.
حضرت حافظ مي فرمايد:
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چـهار تکـبير زدم يـکـسره بر هـر چـه کـه هسـت
امروز براي ما وضو گرفتن اين نماز سالها طول مي کشد. اگر به وضو گرفتن هم موفق شويم مدتها در الله اکبر اول مي مانيم و کمتر کسي به الله اکبر دوم مي رسد و دو دنيا را فراموش مي کند.
روزه
اما روزه درويشان سالي يک ماه نيست آنها همه روزه از غير محبت حق روزه دارند که يک روز از اين روزه مردانه گرفتن بسي سخت و دشوار است.
پس کسانی که نماز و روزه صوفیان را به جا نیاورده اند چگونه انتظار دارند مقامات حلاج و بايزيد بر آن ها عرضه شود تا رضايت دهند؟
شيخ اجل مي فرمايد:
چون کودکان خرد که دامن کنند اسب
دامن سوار گشته و ميـدانت آرزوسـت
يا حق مددي
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند...

گزیده ای از فرمایشات پیر طریقت نعمت اللهی دکتر جواد نوربخش
بیـهوده چنــد لافــی از کشــف و از کرامات
حیض الرجال آمد این کشف و این کرامـات

توجه به کشف و کرامات در اصطلاح صوفیان حیض الرجال است. و این بدان معنی است که زنی که حیض باشد پاک نیست و نماز که اقرار به توحید است از وی ساقط می گردد. هم چنین هر صوفی ای که ادعای کشف و کرامات کند به طور ضمنی داعیه هستی دارد و مردی که در دایره ی توحید ادعای هستی کند در این حال حیض است و ناپاک و دعوی توحید از وی ساقط می شود. مغربی می گوید:
بـا مـا ســخن از کشـف و کـرامـات مگویید
چون ما ز سر کشف و کرامات گذشتیم
دیدیم که این ها همگی خواب خیال است
مــردانه از ایـن خواب و خیالات گذشتیم
«پس صوفی از کشف و کرامات بیگانه است»
ای درویش!
کرامت صوفی نیستی است.
ادعای کرامت اظهار هستی است و اظهار هستی در طریقت کفر.
پیر طریقت بت شکن است نه بت ساز، با این معیار تصوف بازاری را از تصوف راستین جدا ساز، تا در دام مدعیان دام گستر نیفتی.
یا حق
غزلی از جناب محمد بهادر
ای دل به خواب غـفلتی از جـسم شـب بیدار شو
بهر لقای یار خود در پای او رهوار شو
هم درد و هم درمان تو در نزد آن عیسی دم است
از تن گذر رو در خطر در پای او بیمار شو
خـواهــی اگــر در یـک نظر آن مـاه کنــعـان بـیندت
بهر مغیلان عور شو با سر برو در خار شو
یـک تار مـویش گـر طـنـاب و چـوبـه اش انــدام او
بانگ انالحق سر بزن منصور وش بر دار شو
لیلی به محـمل خفته است و کاروان آشفته است
برزن نقاب عاشـقی بر گردنه عـیار شو
چون پـیر فرمان داده ات در چله ای جان خواهـدت
بیغوله را مسکن گزین رو غرق در اذکار شو
آن قـرص مــاه چـارده در مـاه یـک شـب مــی دمد
ابر سیه از دل بگیر آماده ی دیدار شو
گــر یـک شبـی در بسـترت آمـد به بـالـیـن و بـرت
مهری بزن لبهای خود محرم به هر اسرار شو
او دُر به دریا در صدف خواهــی رســی بر آن هدف
چون قطره ای شو همسفر همراه با انهار شو
یـک پرتوای از نـوربـخـش گردد چـو رعـد و آذرخـش
مثل بهادر دود شو خاکستر انوار شو
یا پیر آگاه مدد
یا نوربخش
نـــوربخـــشـا عـاشق رویـت منـم
واله و سر گشـته ی کویـت منــم
بــاز کـن آن پـیـچ و تــاب زلـــف را
بسته ی زنجیر گیسویت مــنــــم
گر هزاران جان در این جسمم بود
کشـته ی تیـغ دو ابـرویـت منــــم
ای شـمیم و عطــر گـل در نـوبهار
مست و لایعقل از آن بویت منـــم
من رهیده از کنشت و مسجــدم
مانده از هر راه و رهپویت منـــــم
ای امـیـر عـرصـه ی چـوگان دهـر
هر طرف افتاده چون گویت مـنــم
دیده بـیـزار اسـت از صـدهـا صنم
چشـم بستـه آمـده سـویت منـم
ای وفــا سلـطان و ای شاه صفـا
کشته و دیــوانه ی خویـت مـنــم
گـــر کـه غـرق آب دریـاهـا شــوم
تشنه ی یک قطره ی جویت منم
یـوســـف مـصـــری بـه بـازارم درآ
در بـه در بـر خـال هنـدویت منــم
گــــر بـهـا دارم بـهـایــم از تــو باد
مـنـعـم ذکـــر الاهــویـت منــــــم
شعر از پدرم «محمد بهادر»
باز در عشـق تو تجدید نظر خواهــم کرد
خلق را از نظر خویش خبر خواهــم کرد
آتش هجر تو در سینه خود خواهـم کشت
از سر اندیشه وصل تو به در خواهم کرد
کلـمات من و معـشوق به خط خواهــم زد
عشق را در هـمه آفاق سـمر خواهــم کرد
به تولای تو چشـم از هـمه خواهــم پوشید
با نـگاه تو به روی تو نـظر خواهــم کرد
سنگ غیرت به سر و پای طلب خواهم زد
همه جا با تو به پای تو سـفر خواهــم کرد
از دیار من و ما رخت به در خواهم برد
بر سر کوی تو مستانه گذر خواهــم کرد
نوربخش آگهی از خویشتنت خواهــم داد
تا نگویی به حریفان چه دگر خواهـم کرد
تعبیر جبر و اختیار در مکتب تصوف به این صورت است که :
سالک اگر در ابتدای سلوک معتقد به جبر باشد کافر است. حال آن که در نهایت سلوک بی اعتقادی به جبر کفر است.
منظور این است که صوفی باید در آغاز سیر و سلوک متکی به کوشش خود باشد، در حد توانایی که دارد برای تزکیه نفس و رستن از من و ما و رسیدن به عالم وحدت بکوشد و از جبر سخن نگوید که کفر است.
گر چه وصالش نه به کوشش دهند *** آن قدر ای دل که توانی بکوش
یک ضرب المثل فارسی بیان کننده ی این اصل است که می گوید:
نه هر که دوید گور «گورخر» گرفت ولی آن کسی گور گرفت که دوید.
بدیهی است هر چه سالک در سیر و سلوک پیشرفت کند، از اختیاراتش کاسته می شود و به اختیار حق افزوده می گردد. تا آن که در پایان سیر و سلوک وقتی لشکر هوی و هوس را شکست داده و سپاه عشق شهر دلش را تسخیر کرده و من و مای اعتباری خود را در او (هست مطلق) فانی ساخته، اگر به جبر معتقد نباشد کافر است. زیرا درویش در این حال فانی در اوست و همه او گشته است. من و مایی ندارد که خواستی داشته باشد و تمنایی نیست که اختیاری بخواهد و به مقام تسلیم و رضا می رسد و در اختیار حق است.
رشته ای بر گردنـم افکـنده دوسـت *** می کشد آن جا که خاطر خواه اوست
یا حق
... و رود سوگ سرود پایانش را
در شن زار خسته سر داد
آن دم که حقارتش را
در چشمان دریایی تو دید٬
زان سان که هرم چراغ در برابر آفتاب.
و زمین زیر سم مرکب ات خم شد
بدان گونه که سر تا سر مدار را چرخید.
آن گاه نگاهت خورشید را کوچاند و قد تو سقف را شکست.
ای از دیار صبح٬ وز تبار امید
شراب نیز پیش مستی ات رنگ باخت.
بر کجای واژه آغوش کاغذ را بگشایم
تا در ترنم شعر نت های پی در پی
نام تو را فریاد کنند ./
هیچ
برای صفا نوربخش
به یاد ضیافت ۲۷/۳/۱۳۸۵
دیدی که چه شورها به پا شد
نَفسـی بـه ضــیـافتی فنا شـد
از آن هـمه نقـش و نقشـبندان
نـقـــش رخ پـیـر بــر مــلا شـــد
شوریده سـری که دل ز مـا بـرد
شوریده گی اش طـریق ما شد
دین و دل و راه و رهروی چیست؟
دیــوانـه ای از قـفــس رهـا شــد
گـویی بـه خــدا صـفـا خــدا بـود
چون جمع هـمه یکی صفـا شد
تـا نقـش بُتـی بـه دل کشـیدیـم
دیدیم کـه بـت همان خـــدا شـد
از هیچ چه مانَدَش به جــز هیـچ
او نـیـز بـه ســوی نـاکــجـا شـــد
یا حق
ای درویش اگر با قدم هستی و من و ما بر بساط محبت گام نهی سر انجام به فرعون و ابلیس به پیوندی و جز ندامت و اضطراب و دعوی سودی نبری .
اگر با پای بی هستی و بی من و مایی در وادی محبت پای گذاری به وحدت و توحید حق رسی و از درخت رضا و تسلیم و تمکین برخوردار شوی .
به هوش باش تا قدم نخستین را درست برداری .
درویش بــرای دوســت باشــد *** عالـــم بــود از بــرای درویـــــش
چندان که خدای خلق بت بود *** دیدیم خـــــــــدا، خدای درویش
تا سجــــده کنی یقین خدا را *** کن سجده به خاک پای درویش
حــــــــــــــق گفت فاینما تولوا *** زیرا همه جاست جــای درویش
درویش اگر خــــــــــــدا نباشد *** شک نیست کز او جــــدا نباشد
یا پیر مددی
ایــن هـمـــه طـنــاز بـازی ، بـا هـمــه بـازی و بــــازی
می کنـی هر لحــظه نازی ، می زنی هر دم به فازی
در هـــوای بـــی هـــوایی ، بـا نــوای بــی نــوایــــــی
شور و مستــی و صفایـی ، می نوازی با چه سـازی
دل چو درغوغای مستی ، می رمد هر دم ز هستی
ایــن هـمــــه بـالا و پـسـتی ، کــوتـه ام یــا تــو درازی
شادمــان و غمـگساری ، ســر به مُهــر و بــی قـراری
آدمــیت را مـــداری ، قبـــلـه ای و هـــــم نـــمـــــــازی
عــارفـان را وجــد و حــالی ، زاهــدان را قیـل و قــالی
مـالـکان را ملـک و مـالــی ، سـالـکان را رمـــز و رازی
مـهـــر بـخــش مـهــرنـازی ، هسـت بـخــش پاکــبازی
فـیض بخـش هر مـجــازی ، نوربــــــخـش عشقــبازی
هیچ
در انتهای بودن و دیدن
طلوع سفید دل هامان
گاهی از بوی باران هم عبور می کند .
با صد نشانه از ستاره و مهتاب
بی مهتاب ـ بی ستاره
در لختی حیاط زمستان
از رطوبت رستاخیز می گذرد
و با ابدیتی همنشین ادبیات جاودانه می شود .
هیچ