در انتهای بودن و دیدن
طلوع سفید دل هامان
گاهی از بوی باران هم عبور می کند .
با صد نشانه از ستاره و مهتاب
بی مهتاب ـ بی ستاره
در لختی حیاط زمستان
از رطوبت رستاخیز می گذرد
و با ابدیتی همنشین ادبیات جاودانه می شود .
هیچ
همیشه در نگاهم نوربخش است
طوع هر پگاهــم نوربخـش اســت
اگـر در شهر عشقش جـرم باشـد
زنم نعره گناهـــــم نوربخش است
منـم ســـربـاز جـانبـاز حــــریمــش
به ملکم پادشاهم نوربخش است
به قـعـر دام او افتــم چــو یوســف
دعـا و ذکــر چـاهم نوربخش اسـت
فــراغـــــت را نــدارد تـــاب ایــن دل
ببین فـــــریاد و آهم نوربخش است
چو شیدا هفت شهر عشق گشتم
که در پایان راهــــــم نوربخش است
رخت بنشسته محـــرابم شب و روز
به سجده قبله گاهم نوربخش است
بهـادر می دهــد پنـد ای فـقیـــــــران
که ناجــــی شما هم نوربخش است
یاحق
شعر: محمد بهادر
تصوف شناخت حقیقت است با برخورداری از کشش عشق الهی ــ کوشش برای ایجاد وحدت ــ توجه ظاهر و باطن در سایه تربیت پیر طریقت که ثمره اش یکسو نگریستن و یکسان دیدن است .
یاحق
ای درویش !
بیشتر افسردگی ها و پریشانی ها ناشی از دشواری ها و محرومیت های مادی و عاطفی است .
درویش که جز حق نمی خواهد همیشه خرسند است .
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
الهـی منعـمم گـــردان به درویشــی و خـرسـندی
یا حق
« روزی شبلی در چیزی واله گشت و او را آن مشکل حل نمی شد . به نزدیک جنید آمد مست گشته و به در خانه او آواز داد و راه خواست . جنید به آوازش دانست که مست است . از بهر آن که آواز شوریدگان پیدا باشد . زن جنید موی شانه می کرد خواست که سر بپوشاند جنید گفت : تو کار خود کن که او مست است و از تو خبر ندارد . شبلی در آمد و از سرّ وقت خویش سئوال کرد . جنید به سخن در آمد و وقت جنید بر وقت شبلی غلبه گرفت و او را باز آورد . (یعنی توانست به مشکل روانی او پی برد و آن را حل سازد وشبلی را به حال عادی خود برگرداند). چون به هوش باز آمد گریستن گرفت . و گریستن رعونات نفس است . عارفان را سّر گرید نه نفس . و گریستن تسلی جستن است و در محبت تسلی جستن شرک است . چون شبلی گریان گشت جنید زن را گفت: سر بپوش که هشیار گشت . »
( شرح تعرّف صفحه: ۱۴۹۰ )
از منشات حضرت دکتر جواد نوربخش
بیا به میکده و چهره ارغوانی کن
مرو به صومعه کانجا سیاه کارانند
کشتــــــگان خنجــــــــر تســـــلیم را
هر زمان از غـــیب جــانی دیگر است
عقل کی داند که این رمز از کجاسـت
کــاین جماعـــت را زبانی دیگر اسـت
یا حق