تبليغاتX
نوربخش جان
از رهنمود های پیر طریقت نعمت اللهی مولانا دکتر جواد نوربخش

تعبیر جبر و اختیار در مکتب تصوف به این صورت است که :

سالک اگر در ابتدای سلوک معتقد به جبر باشد کافر است. حال آن که در نهایت سلوک بی اعتقادی به جبر کفر است.

منظور این است که صوفی باید در آغاز سیر و سلوک متکی به کوشش خود باشد، در حد توانایی که دارد برای تزکیه نفس و رستن از من و ما و رسیدن به عالم وحدت بکوشد و از جبر سخن نگوید که کفر است.

گر چه وصالش نه به کوشش دهند *** آن قدر ای دل که توانی بکوش

یک ضرب المثل فارسی بیان کننده ی این اصل است که می گوید:

نه هر که دوید گور «گورخر» گرفت ولی آن کسی گور گرفت که دوید.

بدیهی است هر چه سالک در سیر و سلوک پیشرفت کند، از اختیاراتش کاسته می شود و به اختیار حق افزوده می گردد. تا آن که در پایان سیر و سلوک وقتی لشکر هوی و هوس را شکست داده و سپاه عشق شهر دلش را تسخیر کرده و من و مای اعتباری خود را در او (هست مطلق) فانی ساخته، اگر به جبر معتقد نباشد کافر است. زیرا درویش در این حال فانی در اوست و همه او گشته است. من و مایی ندارد که خواستی داشته باشد و تمنایی نیست که اختیاری بخواهد و به مقام تسلیم و رضا می رسد و در اختیار حق است.

 رشته ای بر گردنـم افکـنده دوسـت *** می کشد آن جا که خاطر خواه اوست  

یا حق 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 16:43 توسط هیچ |

تقدیم به تنها بهانه ی زیستنم

... و رود سوگ سرود پایانش را

در شن زار خسته سر داد

آن دم که حقارتش را

در چشمان دریایی تو دید٬

زان سان که هرم چراغ در برابر آفتاب.

و زمین زیر سم مرکب ات خم شد

بدان گونه که سر تا سر مدار را چرخید.

آن گاه نگاهت خورشید را کوچاند و قد تو سقف را شکست.

ای از دیار صبح٬ وز تبار امید

شراب نیز پیش مستی ات رنگ باخت.

بر کجای واژه آغوش کاغذ را بگشایم

تا در ترنم شعر نت های پی در پی

نام تو را فریاد کنند ./

هیچ

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 13:30 توسط هیچ |

برای صفا نوربخش

به یاد ضیافت ۲۷/۳/۱۳۸۵

دیدی که چه شورها به پا شد

نَفسـی بـه ضــیـافتی فنا شـد

از آن هـمه نقـش و نقشـبندان

نـقـــش رخ پـیـر بــر مــلا شـــد

شوریده سـری که دل ز مـا بـرد

شوریده گی اش طـریق ما شد

دین و دل و راه و رهروی چیست؟

دیــوانـه ای از قـفــس رهـا شــد

گـویی بـه خــدا صـفـا خــدا بـود

چون جمع هـمه یکی صفـا شد

تـا نقـش بُتـی بـه دل کشـیدیـم

دیدیم کـه بـت همان خـــدا شـد

از هیچ چه مانَدَش به جــز هیـچ

او نـیـز بـه ســوی نـاکــجـا شـــد

یا حق

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 16:55 توسط هیچ |

پیامی از حضرت دکتر جواد نوربخش

ای درویش اگر با قدم هستی و من و ما بر بساط محبت گام نهی سر انجام به فرعون و ابلیس به پیوندی و جز ندامت و اضطراب و دعوی سودی نبری .

اگر با پای بی هستی و بی من و مایی در وادی محبت پای گذاری به وحدت و توحید حق رسی و از درخت رضا و تسلیم و تمکین برخوردار شوی .

به هوش باش تا قدم نخستین را درست برداری .

درویش بــرای دوســت باشــد *** عالـــم بــود از بــرای درویـــــش

چندان که خدای خلق بت بود *** دیدیم خـــــــــدا، خدای درویش

تا سجــــده کنی یقین خدا را *** کن سجده به خاک پای درویش

حــــــــــــــق گفت فاینما تولوا *** زیرا همه جاست جــای درویش

درویش اگر خــــــــــــدا نباشد *** شک نیست کز او جــــدا نباشد

یا پیر مددی

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 17:0 توسط هیچ |

 

 ایــن هـمـــه طـنــاز بـازی ، بـا هـمــه بـازی و بــــازی

می کنـی هر لحــظه نازی ، می زنی هر دم به فازی

در هـــوای بـــی هـــوایی ، بـا نــوای بــی نــوایــــــی

شور و مستــی و صفایـی ، می نوازی با چه سـازی

دل چو درغوغای مستی ، می رمد هر دم ز هستی

ایــن هـمــــه بـالا و پـسـتی ، کــوتـه ام یــا تــو درازی

شادمــان و غمـگساری ، ســر به مُهــر و بــی قـراری

آدمــیت را مـــداری ، قبـــلـه ای و هـــــم نـــمـــــــازی

عــارفـان را وجــد و حــالی ، زاهــدان را قیـل و قــالی

مـالـکان را ملـک و مـالــی ، سـالـکان را رمـــز و رازی

مـهـــر بـخــش مـهــرنـازی ، هسـت بـخــش پاکــبازی

فـیض بخـش هر مـجــازی ، نوربــــــخـش عشقــبازی

هیچ

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 20:18 توسط هیچ |