تبليغاتX
نوربخش جان

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند... 

 

 

<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i9.tinypic.com/4g4flu1.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 20:36 توسط هیچ |

 

 

گزیده ای از فرمایشات پیر طریقت نعمت اللهی دکتر جواد نوربخش

                                            بیـهوده چنــد لافــی از کشــف و از کرامات

                                            حیض الرجال آمد این کشف و این کرامـات   

 

     

     <a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i9.tinypic.com/48lyibd.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

 

 

توجه به کشف و کرامات در اصطلاح صوفیان حیض الرجال است. و این بدان معنی است که زنی که حیض باشد پاک نیست و نماز که اقرار به توحید است از وی ساقط می گردد. هم چنین هر صوفی ای که ادعای کشف و کرامات کند به طور ضمنی داعیه هستی دارد و مردی که در دایره ی توحید ادعای هستی کند در این حال حیض است و ناپاک و دعوی توحید از وی ساقط می شود. مغربی می گوید:

بـا مـا ســخن از کشـف و کـرامـات مگویید

                               چون ما ز سر کشف و کرامات گذشتیم

دیدیم که این ها همگی خواب خیال است

                               مــردانه از ایـن خواب و خیالات گذشتیم

 

«پس صوفی از کشف و کرامات بیگانه است»

ای درویش!

کرامت صوفی نیستی است.

ادعای کرامت اظهار هستی است و اظهار هستی در طریقت کفر.

پیر طریقت بت شکن است نه بت ساز، با این معیار تصوف بازاری را از تصوف راستین جدا ساز، تا در دام مدعیان دام گستر نیفتی.

 

یا حق

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 16:58 توسط هیچ |

غزلی از  جناب محمد بهادر

 

 

ای دل به خواب غـفلتی از جـسم شـب بیدار شو

بهر لقای یار خود در پای او رهوار شو

 

هم درد و هم درمان تو در نزد آن عیسی دم است

از تن گذر رو در خطر در پای او بیمار شو

 

خـواهــی اگــر در یـک نظر آن مـاه کنــعـان بـیندت

بهر مغیلان عور شو با سر برو در خار شو

 

یـک تار مـویش گـر طـنـاب و چـوبـه اش انــدام او

بانگ انالحق سر بزن منصور وش بر دار شو

 

لیلی به محـمل خفته است و کاروان آشفته است

برزن نقاب عاشـقی بر گردنه عـیار شو

 

چون پـیر فرمان داده ات در چله ای جان خواهـدت

بیغوله را مسکن گزین رو غرق در اذکار شو

 

آن قـرص مــاه چـارده در مـاه یـک شـب مــی دمد

ابر سیه از دل بگیر آماده ی دیدار شو

 

گــر یـک شبـی در بسـترت آمـد به بـالـیـن و بـرت

مهری بزن لبهای خود محرم به هر اسرار شو

 

او دُر به دریا در صدف خواهــی رســی بر آن هدف

چون قطره ای شو همسفر همراه با انهار شو

 

یـک پرتوای از نـوربـخـش گردد چـو رعـد و آذرخـش

مثل بهادر دود شو خاکستر انوار شو

 

                                    

                                    یا پیر آگاه مدد

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 14:12 توسط هیچ |

 

یا نوربخش

 

نـــوربخـــشـا عـاشق رویـت منـم

واله و سر گشـته ی کویـت منــم

 

بــاز کـن آن پـیـچ و تــاب زلـــف را

بسته ی زنجیر گیسویت مــنــــم

 

گر هزاران جان در این جسمم بود

کشـته ی تیـغ دو ابـرویـت منــــم

 

ای شـمیم و عطــر گـل در نـوبهار

مست و لایعقل از آن بویت منـــم

 

من رهیده از کنشت و مسجــدم

مانده از هر راه و رهپویت منـــــم

 

ای امـیـر عـرصـه ی چـوگان دهـر

هر طرف افتاده چون گویت مـنــم

 

دیده بـیـزار اسـت از صـدهـا صنم

چشـم بستـه آمـده سـویت منـم

 

ای وفــا سلـطان و ای شاه صفـا

کشته و دیــوانه ی خویـت مـنــم

 

گـــر کـه غـرق آب دریـاهـا شــوم

تشنه ی یک قطره ی جویت منم

 

یـوســـف مـصـــری بـه بـازارم درآ

در بـه در بـر خـال هنـدویت منــم

 

گــــر بـهـا دارم بـهـایــم از تــو باد

مـنـعـم ذکـــر الاهــویـت منــــــم

 

شعر از  پدرم «محمد بهادر»

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10:6 توسط هیچ |

 

باز در عشـق تو تجدید نظر خواهــم کرد

خلق را از نظر خویش خبر خواهــم کرد

 

آتش هجر تو در سینه  خود خواهـم کشت

از سر اندیشه وصل تو به در خواهم کرد

 

کلـمات من و معـشوق به خط خواهــم زد

عشق را در هـمه آفاق سـمر خواهــم کرد

 

به تولای تو چشـم از هـمه خواهــم پوشید

با نـگاه تو به  روی تو نـظر خواهــم کرد

 

سنگ غیرت به سر و پای طلب خواهم زد

همه جا با تو به پای تو سـفر خواهــم کرد

 

از دیار من و ما رخت به در خواهم برد

بر سر کوی تو مستانه گذر خواهــم کرد

 

نوربخش آگهی از خویشتنت خواهــم داد

تا نگویی به حریفان چه دگر خواهـم کرد

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 0:40 توسط هیچ |