تعبیر جبر و اختیار در مکتب تصوف به این صورت است که :
سالک اگر در ابتدای سلوک معتقد به جبر باشد کافر است. حال آن که در نهایت سلوک بی اعتقادی به جبر کفر است.
منظور این است که صوفی باید در آغاز سیر و سلوک متکی به کوشش خود باشد، در حد توانایی که دارد برای تزکیه نفس و رستن از من و ما و رسیدن به عالم وحدت بکوشد و از جبر سخن نگوید که کفر است.
گر چه وصالش نه به کوشش دهند *** آن قدر ای دل که توانی بکوش
یک ضرب المثل فارسی بیان کننده ی این اصل است که می گوید:
نه هر که دوید گور «گورخر» گرفت ولی آن کسی گور گرفت که دوید.
بدیهی است هر چه سالک در سیر و سلوک پیشرفت کند، از اختیاراتش کاسته می شود و به اختیار حق افزوده می گردد. تا آن که در پایان سیر و سلوک وقتی لشکر هوی و هوس را شکست داده و سپاه عشق شهر دلش را تسخیر کرده و من و مای اعتباری خود را در او (هست مطلق) فانی ساخته، اگر به جبر معتقد نباشد کافر است. زیرا درویش در این حال فانی در اوست و همه او گشته است. من و مایی ندارد که خواستی داشته باشد و تمنایی نیست که اختیاری بخواهد و به مقام تسلیم و رضا می رسد و در اختیار حق است.
رشته ای بر گردنـم افکـنده دوسـت *** می کشد آن جا که خاطر خواه اوست
یا حق