تبليغاتX
نوربخش جان - یک پرتوای از نوربخش

غزلی از  جناب محمد بهادر

 

 

ای دل به خواب غـفلتی از جـسم شـب بیدار شو

بهر لقای یار خود در پای او رهوار شو

 

هم درد و هم درمان تو در نزد آن عیسی دم است

از تن گذر رو در خطر در پای او بیمار شو

 

خـواهــی اگــر در یـک نظر آن مـاه کنــعـان بـیندت

بهر مغیلان عور شو با سر برو در خار شو

 

یـک تار مـویش گـر طـنـاب و چـوبـه اش انــدام او

بانگ انالحق سر بزن منصور وش بر دار شو

 

لیلی به محـمل خفته است و کاروان آشفته است

برزن نقاب عاشـقی بر گردنه عـیار شو

 

چون پـیر فرمان داده ات در چله ای جان خواهـدت

بیغوله را مسکن گزین رو غرق در اذکار شو

 

آن قـرص مــاه چـارده در مـاه یـک شـب مــی دمد

ابر سیه از دل بگیر آماده ی دیدار شو

 

گــر یـک شبـی در بسـترت آمـد به بـالـیـن و بـرت

مهری بزن لبهای خود محرم به هر اسرار شو

 

او دُر به دریا در صدف خواهــی رســی بر آن هدف

چون قطره ای شو همسفر همراه با انهار شو

 

یـک پرتوای از نـوربـخـش گردد چـو رعـد و آذرخـش

مثل بهادر دود شو خاکستر انوار شو

 

                                    

                                    یا پیر آگاه مدد

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 14:12 توسط هیچ |