تبليغاتX
نوربخش جان - حلاج

 

این پست تقدیم است به همه ی شهیدان حق و آزادی

عین القضات ها... سهروردی ها... حلاج ها... مشتاق ها... بابک ها ...

و هر کس که در زمانه ی ما...

 

 

 

 

نام شان زمزمه ی نیم شب مستان باد

تا نـگــوینـد کــه از یـاد فــرامـوشـان انـد

 

حلاج... سروده ی محمد رضا شفیعی کدکنی

 

در آینه دوباره نمایان شد:

با ابر گیسوانش در باد،

باز آن سرود سرخ اناالحق

ورد زبان اوست.

 

تو در نماز عشق چه خواندی؟

که سال هاست

بالای دار رفتی و این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز

پرهیز می کنند.

 

نام تو را، به رمز،

رندان سینه چاک نشابور

در لحظه های مستی

ــ مستی و راستی ــ

آهسته زیر لب

تکرار می کنند.

 

وقتی تو،

           روی چوبه ی دارت،

                              خموش و مات

                                              بودی

 

ما :

انبوه کرکسان تماشا

با شحنه های مامور:

مامور ها ی معذور،

هم سان و هم سکوت

                            ماندیم.

 

خاکستر تو را

باد سحر گهان

هر جا که برد،

مردی ز خاک رویید.

 

در کوچه باغ های نشابور،

مستان نیمه شب به ترنم،

آواز سرخ تو را

                  باز

ترجیع وار زمزمه کردند.

 

نامت هنوز ورد زبان هاست...

 

 

 

... نامت سپده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد

ــ متبرک باد نام تو!

و ما هم چنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را ...

 «شاملو»

 

وقتی که می خواستند حلاج را حلق آویز کنند، کسی از او پرسید، عشق چیست.

و او گفت : امروز بینی و فردا بینی و پس فردا .

آن روز حلاج را بر دار کردند،

فردا جنازه اش را سوزاندند،

و پس فردا، خاکسترش را بر باد دادند .

یعنی... عشق این است .

«تذکره الاولیا»

 

نماز عشق را از خون باید وضو کرد و معراج مردان بالای دار است.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 3:36 توسط هیچ |